پارسادهقانی،الفبای زندگی ما

1

پارسا ،بهارزندگیمون

                                                                                 

            خدایا همیشه هواشو داشته باش(الهی آمین)

                           

                           

                                 

 

 

تو آمدی وبه یمن آمدنت مادروپدر نامیده شدیم.....

برای تو ،پسر نازمون می نویسیم که بدانی چقدر دوستت داریم فرشته کوچولوی ما...بگو ماشالله لاحول ولا قوه الا بالله

 

خستگی مامان

این روزها خیلی سخت میگذره حال مامان زیاد مساعد نیست مدام سرگیجه و بدن درد داره و حالت تهوع مامان از پا در آورده و مدام ضعف داره ،  بابایی مجبوره بیشترکارهای خونه کنه و کمتر وقت داره با شما بازی کنه ان شالله این دوماه بگذره و مامان دوباره سرحال شه ....  
21 آبان 1397

سه شنبه آخر صفر

سه شنبه آخرصفر .... طبق هرسال به دریا رفتیم و آب خیلی پایین بود شما کلی ماهی کوچولو و خرچنگ دیدی بعدش با بابایی موتور سواری کردی....پس از کلی دریا گردی به خونه اومدیم.... البته قایق سواری نکردی چون دوهفته قبلش سوار شدی و باد خوردی و سرما خوردی.... ...
21 آبان 1397

دوست های پارسا

پارسا این دوران از زندگی خودش عادت کرده مدام تو کوچه با بچه ها بازی کنه همین بازی کردن تو کوچه فواید زیادی واسه ش داشته، به همه سلام میکنه باهمه هم بازی میشه ، بازی های جدید یاد بگیره، کلمات و جملات جدید یاد بگیره، حجالتی نباشه وحرفشو راحت ادا کنه، هر چی میخواد رک بگه....از همه مهم تر فوتبال و دوچرخه سواریش عالی شده مخصوصا شوت هایی میزنه که همه تعجب میکنن جدید سر زدن یاد گرفته و والیبال بازی میکنه....البته یک کار جالب میکنه وقتی بیسکوییت میخواد میره در خونه یکی از همسایه ها و در میزنه میگه بیسکوییت بهم بده اون بنده خدا میده 😁 دوست های پارسا تو محل خودمون: کیامهر ، رادمهر ، امید  البته بچه های زیادی هستن این چهارتا هم سن هستن .... ...
8 آبان 1397

پارسا بلا

موشک هوا کردن پارسا، مثلا الان تو اوج هست😂😍 خیاط پارسا😂 واقعا جای سواله که این اسباب بازی ها واسه بچه ها مگه نیست؟اگه هست پس چرا بچه ها علاقه دارن با وسایل خونه بازی کنن؟؟؟؟ ...
8 آبان 1397

یک روز پارسا

شما همیشه صبح ها تا ساعت یازده ظهر خوابی از قضا یک روز شما شش ونیم صبح بیدار شدی که با بابا میخوام برم بانک، و بابایی حسابی دیرش شده بود و نمی دونست چیکار کنه و نمیشد شما ببره بانک ، مجبور شد مرخصی ساعتی بگیره که غیبت نخوره و شما راضی کردیم که بریم خونه عزیز جون و بابا بنده خدا با تاخیر سرکار رفت....و این وسط بابایی گرفتارشد....اینم کار شما .... اونروز دیگه نخوابیدی و با باباجون و عزیز جون رفتی دریا.... ...
8 آبان 1397