پارسادهقانی،الفبای زندگی ما

گنجینه خاطرات پارسا جونم

حال واحوال کوچولوی مامان

این روزا شیطون تر وشیرین تر از روزای قبل شدی همش دوست داری بوست کنیم ومیخوای تمام توجه ما به تو باشه توخونه وقتی مامانی مشغول کاره شما با روروکت دنبالم راه میوفتی ومدام صدام میکنی میگی مام مام قربون مام گفتنت برم وقتی مام صدام میکنی انگار تمام دنیا بهم دادن فقط عزیزکم وقتی سرکارم دلم پیش شماست هروز که میگذره دوست دارم تمام لحظه کنارت باشم وشاهد بزرگ شدن ثانیه ثانیه هات باشم ،موقعی که بیرون میریم من پیاده میشم کار دارم شما حاضرنیستی پیش بابا بمونی قربونت برم که مامان شناس شدی ،آخ تا لباس میپوشم وشما آماده میکنم اینقدر ذوق میکنی از خوشحالی جیغ میزنی که میخوای بیرون بری.عصرهامیری توکوچه باروروک پیش بچه ها بازی میکنی بازی کرد...
12 آذر 1393

نمایشگاه کتاب ، خرید زمستون

امروز مامانی از طرف مدرسه ازدو نمایشگاه کتاب رفت واسه شما 2 تا کتاب خریدم وقتی دادم دستت میخواستی پاره شون کنی بعد هم نوش جان کنی بعد از کلی که باهاشون درگیربودی  واست گذاشتم تو بوفه اتاقت..... دیشب بابایی  واست دستگاه بخور خرید که شب ها روشن کنه که هوای اتاق مرطوب شه چون الان هوا خشک شده وممکنه شما اگزما بزنی .... این هم لباس های زمستونی پارسا خان...مبارکت باشه نفسم ...
28 آبان 1393

آب گرم گنو

باعزیزجون وباباجون وبابا آب گرم رفتیم دایی سرکار بود نتونست بیاد اونجا هواخیلی سرد بود لباس گرم واست برده بودم اونجاپوشیدی موقع شام خوابی همه میگفتیم الهی پارسا خوابیده که بیاد شیطنت کنه سفره بهم بریزه شام که تموم شد بیدارشدی جوجه دستت میدادیم نمی خواستی میگفتی فقط شیشه نوشابه میخوای حسابی با ظرف نوشابه سرگرم بودی بعد شام رفتیم گشتیم....شما میگفتی با اشاره بریم سمت کشتی من که میبردمت همه جیغ میزدن شما می ترسیدی گریه میکردی دوباره همین حالت تکرار میشد.....      ...
24 آبان 1393

ماجرای خاطره انگیز آرایشگاه

روز شنبه شیفت ظهر بودم تازه از سرکار اومدم که نوبت آرایشگاه زنانه پیش معصومه خانم گرفتم شما تازه از خواب بیدار شده بودی ومن گفتم پس اذیت نمیکنی تا رفتیم داخل آرایشگاه شما گریه میکردی اونم چه اشک هایی تا اینکه منتفی شد اومدیم بریم آرایشگاهی که بابایی میره اونجا اینقدر گریه کردی که حال نداشتی خلاطه با یه اوضاعی این موهات کوتاه کردیم ...هم خودت هم من وبابایی پرموشده بودیم.....                    ...
18 آبان 1393

9 ماهگرد نفسم

عزیزم این روزا اصلا حالت خوب نیست همش بی قراری میکنی کسلی ،غذا نمی خوری میدونم مال دندوناته ، الهی واست بمیرم چقدر درد داری اون 2 تا دندونات اینقدر اذیت نشدی اما بالایی خیلی اذیتت میکنه تازه مامانی امروز متوجه شده داری 4 تا باهم در میاری بمیرم واست جیگرکم ، دوست داشتم مثل ماه های قبل واسه ماهگردت ببرمت بیرون اما نه شما حال داری نه مامان وبابا دل و رغبتی دارن........ ...
14 آبان 1393

دفترخاطرات پارسا

پارساجونی به غیر از وبلاگ مامانی وبابایی یه دفتر گرفتن وتمام خاطرات قبل از تولد وحالا می نویسن ..... دیگه بابایی اجازه نمیده عکس های نازتو تو وبلاگ بزارم واسه همین از حالا رمزدارش میکنم.....خاطرات تو هم تو همین دفتر می نویسم.......                                                                ...
14 آبان 1393