پارسادهقانی،الفبای زندگی ما

گنجینه خاطرات پارسا جونم

پایان خاطرات دورانی که توشکم مامانی بودی.....

امروز عصر با بابایی میریم بیمارستان که کارهای بستری انجام بدیم صبح ساعت 7 میریم بیمارستان. پسمل فندوقی من ،امروز عمه مرضیه زنگ زد می خواست مطمئن شه فردا به دنیا میای بعد زن عمو فریده ،زن عمو رعنا. عسلکم انگار این ساعت ایستاده جلو نمیره.     ...
14 بهمن 1392

شمارش معکوس......15/ 11/ 92

پسرگلم   این روزا روز آخره توشکم مامانی هستی تا یک روز دیگه متولد میشی این روزا خیلی لگدهات محکم وزیاد شده اصلا آروم نداری خودتو سفت می کنی یه جا جمع می کنی. زمان واسه مامانی دیر میگذره منتظرم روی ماهتو ببینم این روزا با بابایی همش درموردشماحرف می زنیم. مامان بزرگ خیلی استرس داره.از حالا مرخصیشو نوشته منتظرشماست.   ...
14 بهمن 1392