پارسادهقانی،الفبای زندگی ما

گنجینه خاطرات پارسا جونم

نفسم چه ناز دستاتومیزاری زیر سرت میخوابی.

بیشتر اوقات اینجوری می خوابی.اگه صاف بخوابی 2 تا دستات کنار گوشت بالا میگیری بابایی میگه پسرم همیشه تسلیمه. مامان همیشه می خوابونتت بابا که از سر کارمیاد میگه بلبلم بیداری تو روبیدار میکنه زحمت های منو به باد میده.حقم داره دلش واست تنگ شده قبلا از سرکار به یه بهانه ای میومد ببینتت اما حالا خیلی سرش شلوغه وقت نمیکنه.   ...
11 اسفند 1392

بدون عنوان

امروز عزیز جون حمومت داد اینقدر ذوق میکردی اصلا گریه نمی کردی.  بعد حموم راحت 3 ساعت خوابیدی.چند روز بود اینجوری نخوابیده بودی.دلم نمی اومد بیدارت کنم شیر بخوری.   ...
11 اسفند 1392

سختی خوابوندنت

گلکم این روزا خوابت خیلی سبک شده ، باید با هزار ترفند میخوابونیمت. اصلا حاضرنیستی تو گهواره ات بخوابی حتما باید رو تخت ما خوابت ببره بعد جابه جات کنیم یا روی دوشم بزارمت بچرخونمت همه میگن بد عادت میشی باید از بغلم جدات کنم اما من دلم نمیاد. بابایی  اصلا دیگه خواب نداره شبا همش بیداره صبح تا عصر هم چون پابان ساله سر کاره، خیلی خسته میشه عصر که میاد تا یه جا سرشو میزاره خوابش میبره. این مدل جدیده خوابوندنته. امروز امتحان کردم باسختی جواب داد.   ...
9 اسفند 1392

خاطرات روز زایمان

شب قبلش بابابایی بیرون رفتیم شب شام خوردیم بعداز اون تا صبح نه من و نه بابایی اصلا نخوابیدم صبح ساعت 6:30 بیمارستان رفتیم بعد مامان بزرگ وخاله ایران اومدن اونا سراسر استرس بودن.منو آماده کردن به بابایی صدا زدن که بیاد واسه خداحافظی. ساغت 8 منو بردن اتاق عمل،تاحالا اتاق عمل ندیده بودم با دیدن اتاق عمل خیلی ترس داشتم اما شوق  دیدن تو بر همه اینا غالب بود فقط لحظه شماری می کردم که ببینمت........ ساعت 8:35 شما به دنیا اومدی منم ساعت 10:30 هوش اومدم اوبین جمله ای که گفتم پسرم بیارین ببینم. مامانی با اینکه بی  حال بودم با زور چشمامو باز نگه می داشتم هر شخصی میومد تو اتاق ریکاوری من سراغ شما میگرفتم..........   مامانی گلم ت...
7 اسفند 1392
1