پارسادهقانی،الفبای زندگی ما

1

اولین روز جدایی

پارسا گلی امروز مامانی واسه اولین بار شما رو 2 ساعت تنها گذاشت مدرسه رفت ، عزیز جون به شما سرلاک داده بود آب بهت داده بود البته با شیشه گفت بازی بازی شیشه بهت داده خوردی(خداشکر).وقتی من اومدم داشتی بازی می کردی بعدش با عزیزجون وباباجون بیرون رفتی حسابی تو ماشین بازی کردی وقتی اومدی خونه خواب بودی....... پسرگلم ،مطمئنم که عزیز جون بیشتر از من مراقبته ،شماهم که عزیز جون خیلی دوست داری وقتی میاین خونه تمام لحظه باهم بازی میکنید....فقط مامانی دلش واسه شما تنگ میشه دوست داشتم پیشت بمونم ....    ...
31 شهريور 1393

مشکل بزرگ

چند روز دیگه مدرسه باز میشه اما شما دوباره شب ها تا صبح بیداری منم کنار شما بیدارم ،شما صبح می خوابی مامانی بایدبره مدرسه وقتی برگشت شما بیدار شدی من باید دوباره کنارت باشم نمی تونم بخوابم ، شما رو شب ها بیرون میبریم که خسته شی بخوابی اما از خواب خبری نیست..... واقعا این موضوع شده واسه ما مشکل بزرگ..... موندم چیکار کنم؟؟؟؟؟
30 شهريور 1393

اسباب بازی پارسا

این اسباب بازی هاتو ازمسافرت واست گرفتیم شما توپ خیلی دوست داری با بابایی بازی می کنی اون که طبل میزنه وقتی کوکش می کنیم شروع به زدن می کنه شما همراهش یه چیزایی میگی که مامانی نمیدونه.......                                    یه انگری برز داری از بس زدیش زمین دیگه چراغش روشن نمیشه حالا دیگه فقط این ریش ریشی هارو میکشی......                                         ای...
25 شهريور 1393

آش دندون پارسا

امروز واست آش دندون پختیم ان شالله پسرم همیشه سلامت وسالم باشی.... آش تو پارکینگ خونه باباجون درست کردیم...این عکس قبل از ریختن آش تو ظرف هاست ،شما نمیذاشتی یه عکس درست وحسابی ازت بگیرم.... یه چند تا عکس بامزه ازشما گرفتیم اونا رو تو پست دیگه رمز دار واست نگه میدارم..... ...
20 شهريور 1393

اولین مروارید پارسا

سلام من پارسا خان هستم امروز 7 ماه و3 روز مه که صاحب دندون شدم ، 2تا مروارید خوشکل تو دهنم در اومده ،مامان وبابام خیلی خوشحال هستن..... عزیز جون قراره 5 شنبه واسم آش دندون بپزه...... از حالا باید مراقب مرواریدهام باشم چون خیلی درد کشیدم تا در اومدن.......                 ...
18 شهريور 1393

قصه پارسا وشام بیرون

دیشب شام بیرون رفتیم تو رستوران، همکار بابا دیدیم گفت پارسا دیگه گریه نمی کنه آخه شما یادته روز جشن چی کار کردی همه همکار های بابا یادشونه..... خانم گارسون شما دید گفت بیا بغلم شما از خدا خواسته رفتی اونم شما رو برد چرخوند تا ما شام انتخاب کنیم همکار اون خانم شما رو دید از دستش گرفت شما حسابی همه جا نگاه می کردی بعد واسه شما صندلی کودک آوردن شما نشستی بازی کردن ، میز بغل یه خانم بود داشت با شما بازی میکرد میگفت چه کفش های نقلی داری ..... بعد رفتیم صندوق که حساب کنیم خانم دستشو دراز کرد شما رفتی بغلش ، خلاصه هر کی بهت می گغت بیا شما دست رد به سینه اش نمیزدی ....نه به اون موقع ها نه به حالااااااااا ...
18 شهريور 1393

7 ماهگی پارسا وعکس های تابستان 93

اول از همه 7 ماهگی نفسم مبارک..... شروع سفر :تومسیر شما عقب پیش عزیزجون نشستی ....   اینجا بابا ایستاده که استراحت کنه بقیه به ما برسن آخه 3 تا ماشین بودیم شما توبغلشی... توجاده بندر ...... شبش داراب موندیم اونجا دایره میزدن شماخوشت اومد گرفتیش شروع کردی زدن،بابایی از شما فیلم گرفت.... دریاچه نمک شیراز البته خشک شده..... پارک سپیدان:اینجا منتظر ایستادیم تا بقیه برسن واستراحت کنیم شما نه تو ماشین جایی واسه غلت زدن نداشتی تارسیدیم شروع کردی بازی کردن،باد میومد برگ های درخت تکون می خوردن شما از خوشحالی جیغ میزدی حسابی ذوق می کردی که ما هم از خنده های تو می خندیدیم.... ...
16 شهريور 1393

پوشک

بابابزرگ امروز صبح بازار گشت واست پیدا کرد 3 بسته گرفت آدرس به بابایی داد که اونم بره 2 بسته دیگه بگیره میترسیم گیر نیاد چون مغازه دارها میگن دیگه تو بازار نیست.......                   ...
5 شهريور 1393