پارسادهقانی،الفبای زندگی ما

1

سفر کربلا بابابهروز

بابایی سوم اردیبهشت ماه عازم کربلا شد شما لحظه ای که بابا میخواست بره دست بابایی رها نمیکردی و لحظه ای که بابا رفت خیلی گریه کردی با ماشین شارژی آروم شدی ....تا چهارشنبه ش که شما تب کردی و تب شما تا شنبه ادامه داشت مجبور شدیم به شما آنتی بیوتیک بدیم و روز جمعه واسه بابایی آش پشت پا درست کردیم و بابا صبح سه شنبه بعد ده روز آمد شما خواب بودی و وقتی صدات زدیم اولش بغل بابا نرفتی و کلی گریه کردی و مامان سفت گرفته بودی بعد چند دقیقه بغل بابا رفتی بابا بوست کرد وکلی باهات بازی کرد و تو حسابی بلند میخندیدی و شکر خدا تب تو هم قطع شد، من که اعتقاد به تب دوری نداشتم اما بادیدن تب تو وبا قطه شدن تب وقتی بابا اومد به یقین رسیدم که تب دوری هست....البته ا...
12 ارديبهشت 1397

امواج دریا

معمولا روزهای تعطیل به ساحل میریم البته به پیشنهاد خود پارسا وحسابی تو آب دریا بازی میکنی و بدو بدو و گل بازی....  اما بعضی روزها حاضر نیستی پاتو، تو آب بزنی میگی میترسم حالا چرا نمیدونیم🏄 البته قایق سواری خیلی دوست داری و ماشین سواری لب ساحل.... ...
7 ارديبهشت 1397

امواج دریا

معمولا روزهای تعطیل به ساحل میریم البته به پیشنهاد خود پارسا وحسابی تو آب دریا بازی میکنی و بدو بدو و گل بازی....  اما بعضی روزها حاضر نیستی پاتو، تو آب بزنی میگی میترسم حالا چرا نمیدونیم🏄 البته قایق سواری خیلی دوست داری و ماشین سواری لب ساحل.... ...
25 فروردين 1397

تولد طاها پسرعموی پارسا

روز پنج شنبه ۲۳ فروردین تولد طاها بود و تو با آرین خیلی بازی و بدو بدو کردی البته آخرشب یکی از کادوهای طاها آوردی که لگو موتور بود بابایی هرچی بهت گفت که واسه ت یه چیز خوب میخرم اینو بزار اما شما گوش نکردی ... ...
24 فروردين 1397

حکایت عروسک و کالسکه پارسا

شب قبل عید باعزیز جون وباباجون بازار رفتیم و پارسا کالسکه شو خواست مجبور شدیم واسه ش کالسکه و عروسک بخریم و کلی از عروسک وکالسکه استقبال کرد وخوشش اومد کل بازار به این شلوغی هلش میداد و میخورد به پاهای مردم و هرچی بهش میگفتیم جمعش کن خونه بازی کن اما گوش نمیکرد.......
1 فروردين 1397